درباره من
58 ساله وباتجربه درامور حسابداری، بانکداری ، مدیریت فروش و سخت افزاری و کمی هم نرم افزاری در کامپیوتر . ساکن تبریز ولی اصلا" کردواهل قصرشیرین هستم .و درحال حاضربازنشسته ام .
می باشد حقیررا یاری فرمایند . انشاءالله ...
غیراز تو جان خودرا به کسی فدائی نکنم
مشکل مارا گرصـلاح دانی بگشـــــــــــای
گرمصــــلحت نیست من ازتو جــدائی نکنم
گویند که عاقبت عشق خانه خرابی است
خانه ویران شود گربهر تو خانه خرابی نکنم
راز نهـــــــــــــــــان را جزتو ، که راگویم یارب
درمسلخ عشق جان رابه غیرتوقربانی نکنم
سر غلام را گـربه تیغ سپاری سربلندیست
که درعالم به جز تو باکسی هم زبانی نکنم
اعتمادی (غلام )

امروزنیمه شعبان است
تولد یگانه منجی بشریت
امام زمان (عجه...)
برهمه مسلمانان جهان
بویژه شیعیان علی را
تبریک عرض میکنم .
قسم
قسم به شراب نابی که درجام است
به آن دلبری که امشب به کـام است
قسم به مـــادری که کودش درآغوش
به آن طفلی که نگاهش به مام است
قسم به آن قهروآشتی هردوهمسر
به آن بوسه پنهانی که حــــرام است
قسم به آن تیرنگاهی که درچله کمان
گررهایش کندکاردلی تمام تمام است
قسم به اشکی که درچشم حلقه زده
برگونه ای نریخته و هنوز خــــام است
قسم به یارانی که درخــــاک خفته اند
به آن درویشی که حیدرش امام است
قسم به بیماری که دگرامیدش نیست
شفاندارد و مرگش سرانجـــــام است
دوستت دارم به مردمان جشمت قسم
چون زلیخــــا که یوسفش غلام است
سکوت شمع
سکوت شمع باعث ســـوختن پروانه شد
شمع بااشک وفغان زسوگش دیوانه شد
صبــــا به گل خبربرد که پروانه بســوخت
گــل پرپر گشــته به عـــــــزای پروانه شد
بلبل چهچه نزد ماتم زده درعـزای گل شد
قمری غمین از گریه شـــمع و پروانـه شد
چمن خــــــــاموش گشت درعزای مرغان
جــــــــاودانه زعشق شـــمع ، پروانه شد
اعتمادی
*******************************
امشب
میخواهم امشب دل همراهت کنم
دیده هزارکنم وتا سحرنگاهت کنم
میخواهــم تا ابد تو ازآن من باشی
ازدیدگــان بد، ترامن پنهــانت کنم
بخــوانم لالائی بهردل خستـــه ام
تاتوبیــائی وبادل همـــخوابت کنم
خاک پایت ســرمه چشــــمان کنم
تراامشب بردیدگـــانم مهمانت کنم
چون حاجیــان کعبه قـــربانی کنند
برســـرراهت جان به قربانت کنم
اعتمادی
****************************************
بوی شراب
بوی شـراب می دهی ازمیــخانه حذرمکن
سـفربه دریـــامی بری ازرودخانه گذرمکن
غرق گناه گشته ای وردسحر دیگرمخوان
به کوی یارچومی روی بی پیمانه نظرمکن
طریق راه چون ندانی هــر راهی تو مرو
گربه قعر چاه فتـاده ای، جانـانه خطرمکن
گرنیتت هوبُوَد ازهیچ مترس چــالاک برو
ورخرقه پوشیده ای،به یک پیمانه درمکن
گرعاشق نه ای مسجدومیخانه چه ســود
گدای بینوا ،معشـوق را بهـانه به سرمکن
ره عاشقان زبی راهه جداست پس تومجو
سـرسـپرده ای به این ره،رندانه هدرمـکن
به دیدارمعشـوق خواهی برو خواهی نرو
وضـوزخون دل بگیرراه بهانه به سرمکن
مست وخراب گشته ای توسرفرازبوده ای
روکه مست مست شدی ازمیـخانه گذرمکن
درکوی یارعربده مکش گنه افزون مکن
زکرده گرپشـیمان گشتی ،ویرانه بدترمکن
چون قرین گشـته ای به او، مسـتانه برو
غلام شراب خورده ای، ای دیوانه شرمکن
اعتمادی
----------------------------------------------------------
معما
معما
ازبود ونبودم توراحاصـلی نیست
غمم دریائی است که ساحلی نیست
بی توبودن خودنبودن اســت مرا
رازسوختن واین معماراحَلی نیسـت
کاردل راندانستم عاقبت چیســت
چنان آتشم زده که خاکستری نیست
عشق زپروانه باید آموخت وبس
که سوختن دراین راه هنـری نیست
نمیدانم کدامین راه باید پای رفتن
رندان گویند عاقبت تراثمری نیست
زلیلی ومجنون بگفتـم عاشقی را
بانگ برآمددراین راه برتری نیست
من نه بهشـــــــت میخواهم نی دوزخ
عشق راجویم که روزمحشری نیست
بیهوده مکوش غلام،عاشــــــقی آموز
که درگفتارت جزعشق نظری نیست
اعتمادی
**********************************************
عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد
(افلاطون)
**********************************************
یارانه
و مریدان گریستند. = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = شیخ را گفتند نیاز به مسکن کم شده. شیخ بگفت : و نیاز به قبر زیاد ! و مریدان گریستندی. = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟ گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند. و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند. = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = گفتند قیمت زرد آلو آذربایجان ۵۵۰۰ است. گفت خب نخرید. مریدان سر به دیوار کوفتندی. = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = روزی پرسیدند فزودن قیمت گاز از برای چیست ؟ فرمود از برای رونق نساجی و هاکوپیان. و مریدان همی گریستند. = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ. و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند. = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد.
شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم.
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
آسمان و زمین بر ما شده بخیل
و مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است.
و مریدان گریستند.
شیخ گفت : زقنبوت ! هرچه که من می گویم که نباید بگریستید !
و مریدان غش غش خندیدند !****************************************************
|
